X
تبلیغات
ღ دوستت دارم عشقم ღ


مـטּ فراموشـــϟـــت نکرבم

نہ تــو از یاבم نمــ✖ــیرے

❋حتــے الآنم نمیـــشـہ!

عشــ❤ـقو از مـ♀ــטּ پس بگیرے

:|




دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 |
گذشت لحظه هاي با تو بودن
و در پاييز عشقمان
نامي از دوست داشتن باقي نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بي رحم تقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده هاي غمگين
در آن کوير آرزو
شاعري دل شکسته و تنها
مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها
شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها

قطره اشکي به ياد همه خاطره ها ....


http://8pic.ir/images/53207104158957248979.jpg

یه چند تا دوست (بدتر از دشمن) اشتباهی گرفتن اسم وبمو... دوست من! عشقم رو خودم میدونم کیه و خدا (و خودش شاید!).. عشق من دوستم داشت! عشق من مرد بود نه نامرد! عشق من دروغ نمیگفت! و تو یه شب لعنتی خیلی یهویی سر یه لجبازی و بچه بازی من رفت... کاش حرفشو باور میکردم:((( کاش اون شبو جدی میگرفتم... کاش روزا برمیگشتن...

لعنت به من!

هرجا هست خوشبخت باشه!



سه شنبه یکم بهمن 1392 |

:|

 
 

بگذریم
فقط یک سوال:
با او چگونه میگذشت که با من نمیگذشت



دوشنبه سی ام دی 1392 |

 
 
هر شب تجاوز به یک خاطره... :|



دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 |

ﻳﻪ ﻭﻗــــﺘﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﮔــــﺮﻓﺘﻪ...

ﺑﻐﺾ ﺩﺍﺭﻱ...

ﺁﺭﻭﻡ ﻧـﻴﺴﺘﻲ...

ﺩﻟﺖ ﺑـــﺮﺍﺵ ﺗـﻨﮓ ﺷﺪﻩ...

ﺣــــﻮﺻﻠﻪ ﻫـﻴـﭽـﮑﺴﻮ ﻧــــﺪﺍﺭﻱ...

ﺑﻪ ﻳــﺎﺩ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻱ ﺑﻴﻔﺖ...

ﮐـﻪ ﺍﻭﻥ ﻫــﻤﻪ ﻱ ﺑﻲ ﻗــــﺮﺍﺭﻱ ﻫــﺎﻱ ﺗــــﻮ ﺭﻭ ﺩﻳــــــﺪ...

ﺍﻣـــــــﺎ....

ﭼـﺸﻤـﺎﺷـﻮ ﺑﺴﺖ ﻭ ﺭﻓــﺖ....

....

http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/images/1391/dey/1359034499441.gif



پنجشنبه پنجم بهمن 1391 |

 
 




تو کجایـــــــــــــی سهــــــراب ؟


آب را گل کردند...


چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...


وای سهراب کجایی آخر ؟ ...


زخم ها بر دل عاشق کردند


خون به چشمان شقایق کردند ...


تو کجایـــــــــــــی سهــــــراب ؟


که همین نزدیکی عشق را دار زدند ،


همه جا سایه ی دیوار زدند ...


ای سهراب کجایی که ببينی حالا دل خوش مثقالی است! ....


دل خوش ؟؟ سيــــــــــــری چنـــــــــد ؟


صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب...!


قایقت جـــــــــــــــا دارد ؟؟!؟


به سراغ من اگر می ایی تند و آهسته چه فرقی دارد


تو به هر جور كه دلت خواست بیا


مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست كه ترک بردارد


مثل آهـــــــن شده است ، چینی نازک تنهایی من ...




یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 |

 

من همینم که تو می بینی

نه دروغم نه تظاهر بلدم

دیگه چیزی ندارم فقط بدون

همه دنیامو برات بهم زدم

تو نمی تونی فراموشم کنی

وقتی تو خاطره هات اسم منه

من نمی تونم فراموشت کنم

وقتی قلبم واسه ی تو می زنه

 

ما که عشقمون پر از سادگیه

من به این سادگیا دلم خوشه

واسه چی اخماتو تو هم می کنی

به چه قیمتی می خوای تموم بشه؟

 

تو همونی که من عاشقش شدم

واسه چی می خوای عوض شی بیخودی؟

تو دلیلی واسه رفتن نداری

من خودم می دونم عاشقم شدی

از چی ترسیدی که پا پس می کشی

تو نگاهمو نمی خونی مگه؟

من تموم دلخوشیم عشق توئه

آرزوهامو نمی دونی مگه؟

 

ما که عشقمون پر از سادگیه

من به این سادگیا دلم خوشه

واسه چی اخماتو تو هم می کنی

به چه قیمتی می خوای تموم بشه؟

 



سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 |

xwaawx72h1wca01c3fz.gif 

 

یه لحظم فک نکردی زندگیم زندونه بی تو

 

یه لحظم فک نکردی چی ازم می مونه بی تو

 

نخواستی واسه عشقم توی قلبت جا بذاری

 

واسه موندن کنارم رو غرورت پا بذاری

 

یه ذره با دل من راه بیای چیزی نمی شه

 

یه کم بیشتر اگه کوتاه بیای چیزی نمی شه

 

تو عادت داری از بالا ببینی روزگارو

 

نفهمی و برنجونی دلای آدمارو

 

تو عادت داری چشماتو ببندی روی دنیام

 

جواب هر سوالم رو بدی با نه، نمی خوام

 

یه ذره با دل من راه بیای چیزی نمی شه

 

یه کم بیشتر اگه کوتاه بیای چیزی نمی شه

 

 



سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 |

 

 

23%7e0.gif

  

 

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که ھوس مي کردم سر سنگينم راکه پر از دغدغھ اي ديروز بود و ھراس فردا ،بر شانه ھاي صبورت بگذارم و آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه ھاي تو کجا بود ؟


گفت: عزيز تر از ھر چه ھست ، تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه ھستي .

من ھمچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .


گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن ھمه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟


گفت : عزيزتر از ھر چه ھست ، اشک تنھا قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکھايت به من رسيد.


و من يکي يکي بر زنگارھاي روحت ر يختم تا باز ھم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنھا اينگونه مي شود تا ھميشه شاد بود .


گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راھم گذاشته بودي ؟

گفت : بارھا صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو ھرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود ،که عزيز از ھر چه ھست از اين راه نرو که به ناکجاآباھم نخواھي رسيد .


گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد ھم بر خدا گفتن اصرار مي کني ھمان بار اول شفايت مي دادم .



چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 |

                         

 

لحظه خداحافظی به سینه ام فشردمت

 

اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت 


دل من راضی نبود به این جدایی نازنین  


عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردم 

 

گفتی به من غصه نخور می رم و برمی گردم 

 

همسفر پرستوها میشم و بر می گردم 

 

گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی 

 

گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمی گردم 

 

عزیز رفته سفر کی بر می گردی  


چشمونم مونده به در کی برمی گردی 

 

رفتی و رفت از چشمم نور تو دیده 

 

زحالم بی خبر کی برمی گردی  



شنبه هشتم آبان 1389 |
سلام دوستای مهربونم

 

میدونید چیه؟ این روزا عزیزترینم رو غمگین می بینم کاری هم نمی تونم بکنم.

 

 کاش می تونستم یه ذره از مهربونیا و محبت هایی که تو این ۱۹ سال زندگیم بهم کرده جبران کنم.

 

هیچ کاری ازم بر نمیاد

 

کاش می تونستم بگم......

 

 هیچی نمیتونم بگم فقط واسش مینویسم:

 

عشق تو به تار و پود جانم بسته ست

 

بی روی تو درهای جهانم بسته ست

 

از دست تو خواهم که برآرم فریاد

 

در پیش نگاه تو زبانم بسته ست

 

1324075254.gif

 

دوســــــــــــــــــــتت دارم خوکشــــــــــلم غصه نخـــــور



چهارشنبه پنجم آبان 1389 |

untitled.gif

 

 

عاشقت خواهم ماند...

 

بی آن که بدانی دوستت خواهم داشت...

 

بی آن که بگویم درد دل خواهم گفت...

 

بی هیچ گمانی گوش خواهم داد...

 

بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست،

 

بی آن که حس کنی...

 

در تو ذوب خواهم شد،

 

بی هیچ حرارتی...

 

اینگونه شاید احساسم نمیرد...!

 

 



سه شنبه چهارم آبان 1389 |

كاش

 
 

taghdim-copy.gif 

 

 

كاش در نگاهت صداقتي بود

 


كاش در صدات محبتي بود

 


كاش در ابراز عشقت به من وفاداري بود

 


كاش دوستت دارم گفتنت بي ريا و پاك بود

 


كاش مي شد كه باور كنم تو عوض شدي

 


كاش مي شد دور بريزم تمام خاطرات بد گذشته رو

 


كاش مي شد يادم بره چه بلايي سرم اوردي

 


كاش مي شد به همه بگم تو عوض شدي

 


كاش مي شد تو زود تر از اينا مي فهميدي من دوستت دارم

 


كاش تو زود تر به اين باور مي رسيدي كه من تو رو

 


براي خودت
دوستت داشتم نه براي چيز دیگر...

 

 

کاش این کاش ها وجود نداشت...........کاش!

 

 



چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389 |

 

دلم گرفته نازنینم به اندازه غربت چشمانت

 

دلم گرفته مهربانم به اندازه دوستت دارم گفتن های تو

 

من در انتظار دیدنت هر شب می میرم

 

به امید فردایی که خورشید نگاهت به من جان تازه اي دهد

 

نازنینم دریا باش که من در کویر می میرم

 

 

 

rlihpchoeb0zmvj6dnn.gif  

 

سلام دوستای گلم

 

خیلی دلم گرفته بود اومدم اینجا یه کم درد دل کنم

 

بغض داره خفه ام ميكنه ولی یه قطره اشک هم از چشام نمیاد



یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 |

 vh283y1qiv4xkz6j1gc.gif 

 

ای کسانی که مأمور دفن من هستید به وصیتم گوش کنید:

 

مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند که

 

هر چه سیاهی بود در دنیا کشیدم...

 

چشمهایم را باز بگذارید تا

 

همه بدانند چشم انتظار بودم

 

و کسی به این انتظار پایانی نبخشید...

 

دست هایم را باز بگذارید تا همه ببینند که

 

از این دنیا چیزی با خود نبردم...

 

در آخر یخی به شکل صلیب بر روی مزارم بگذارید

 

تا با اولین تابش خورشید،

 

به جای عزیزم بر من بگرید...



پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 |
c8kytqvqz0xuimha5io.gif  

 

 

 کسی باور نخواهد کرد

اما من، به چشم خویش می بینم

که مردی- پیش چشم خلق- بی فریاد، می میرد!

نه بیمار است

نه بر دار است

نه در قلبش فرو تابیده شمشیری

نه تا پر، در میان سینه اش تیری

کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد، تدبیری!

 

لبش خندان و دستش گرم

نگاهش شاد

تو پنداری که دارد خاطری از هرچه غم آزاد

اما من، به چشم خویش می بینم،

به آن تندی،که آتش می دواند شعله در نیزار

به آن تلخی، که می سوزد تن آئینه در زنگار

دارد از درون خویش می پوسد!

بسان قلعه ای فرسوده- کز طاق و رواقش خشت می بارد-

فرو می ریزد از هم

در سکوت مرگ

بی فریاد!

چنین مرگی که دارد یاد؟

کسی آیا نشان از آن تواند داد؟

 

نمی دانم

که این پیچیده با سرسام این آوار

چه می بیند درین جان های تنگ و تار

چه می بیند درین دل های ناهموار

چه می بیند درین شب های وحشت بار

نمی دانم.

ببینیدش!

لبش خندان و دستش گرم

نگاهش شاد

نمی بیند کسی اما ملالش را

چو شمع تندسوز اشک تا گردن، زوالش را!

فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را

صدای خشک سر بر خاک سودن های بالش را

کسی باور نخواهد کرد!

 

(فریدون مشیری)

 



یکشنبه چهارم مهر 1389 |
می بخشمت عیبی نداره / با اینکه با من بدترینی

هرچی تقلا می کنم تو/ با من همینی که همینی

می بخشمت عیبی نداره / تاوان این احساسو می دم

از تو نمی تونم برنجم / با اینکه به آخر رسیدم

بد بودنت دست خودت نیست / تقصیر من بوده همیشه

تقصیر من بوده قبوله / این زندگی بهتر نمی شه

از من چقد دوری،جدایی / از من که بدجوری غریبم

می ترسم عاشقت نباشم / با اینکه از تو بی نصیبم

می بخشمت عیبی نداره / تاوان این احساسو می دم

از تو نمی تونم برنجم / با اینکه به آخر رسیدم



یکشنبه چهارم مهر 1389 |

سراب

 
 

ته این جاده سرابه مگه نه؟

نبض این ترانه خوابه مگه نه؟

جایی که کلاغ قصه گم می شه

برگ آخر کتابه مگه نه؟

 

دلم از دنیا گرفته نازنین

تو دیگه تیشه به این ریشه نزن

تو دیگه غصه رو غصه هام نذار

حالا که نیستی تو تنهایی من

 

دنبال راه فراری می دونم

از همین دو راهی برگرد و برو

برو و عین خیالت نباشه

که یکی کم میاره اینجا تورو

 

یه نفر نشسته رو به روی من

کسی که دلش می خواد غریبه شه

کسی که ساکت و بی تفاوته

ولی شعرامو به شعله می کشه

 

باورش سخته که همزاد دلت

بتونه اين جوري با تو بد کنه

اونی که یه روز بهت نفس می داد

حالا راه نفست رو سد کنه

 

جا بذار منو رفیق نیمه راه

تو چیکار کردی با این شكسته تن؟

خاطرم می مونه بی وفاییات

خاطرت بمونه گریه های من



سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 |

فقط یه کم تحمل کن  منو که درب و داغونم

منو که له شدن هامو  به پاهای تو مدیونم

یه چترم رو سر بارون  که لحظه لحظه می میرم

هنوزم خیس چشماتم  هنوزم از تو دلگیرم

نه اینکه با تو بد باشم  نه اینکه از تو رنجیدم

که با تو زندگی کردم  که با تو دردو فهمیدم

یه چترم رو سر بارون  که زیر پات خم می شم

فقط یک کم تحمل کن  فقط یک کم بمون پیشم

یه چترم رو سر بارون  تو این شب های دلسردی

بیا دنبال دستی که  یه روز اونو رها کردی



سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 |

از نگاه من شروع شد توی چشمای تو گل داد

عاشقی مثل همیشه، ساده اتفاق افتاد

با یه لبخند صمیمی ساده به دلم نشستی

اومدی چشمامو روی رنگای دروغی بستی

خیلی ماهرانه اون شب، شبو از چشام ربودی

آره اون حس عجیبو تو به چشمام داده بودی

دل ابرارو شكستم آسمونو طرد کردم

واسه چشمات با ستاره تا سحر نبرد کردم



سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 |

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
 
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
 
 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
 
با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش
 
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
 
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم
 
بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی
 
من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی
 
این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه
 
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
 
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
 
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم



سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 |
پاهایمان روی زمین است

و قلب هایمان در آسمان در جستجوی تو ست

پلک نمی زنیم

و بی قرارانه چشم به جاده می دوزیم

چرا نمی آیی

و ما را از این مرداب

به سوی باغ های آبی نیلوفر نمی بری...؟!



چهارشنبه ششم مرداد 1389 |

به روزهایی که دیگر

آبی نمی سوزد

و لحظه هایی که نیامده خط می خورند

برای تو چه فرق می کند

وقتی روزهای گریخته ات

در قاب هیچ تقویمی نمی گنجد

و فردا

دیروزیست که کنج اتاق

خمیازه می کشد

واژه ها را رد می کنی

به جرمی که نیامده اند

و کاغذ را مچاله در دستت

...که ندیدی

برایت پنجره کشیده ام

شاید فردایت آفتابی باشد...



یکشنبه سوم مرداد 1389 |

 
 



پنجشنبه هفدهم تیر 1389 |

چشمانت را که پنهان می کنی

آسمانم را می دزدی

و رویاهایم را

کاش می دانستی

دریا هم تکه ای از آسمان بود

که سال ها پیش روی خاک افتاد

و کسی برای آسمان گریه نکرد

حالا چوب لای چرخ دنیا می گذاری که چه؟

دست هایت را هم از دور کمر دنیا باز کن

باور کن

اگر کسی پاک کن بر می داشت

و از دفتر های نقاشی

دیوار ها را پاک می کرد

حالا ما رو به روی هم ایستاده بودیم

و دست هامان به هم می رسید

 

این صفحه را ورق می زنم

تا دیگر

چشمانت را پنهان نکنی

وگرنه من آسمان را عوض می کنم

من شاعرم

می توانم آفتاب را به کوچه ها راه ندهم

می توانم کلاغ را سپید بنویسم

می توانم از دست های تو

شعری بسرایم

تلخ

می توانم...

...نه نمی توانم...

دیوانه، آسمانم را پس بده!

من رویا هایم آبی ست

نه روزگارم....



چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 |

دقیقه ها گم شد بدون تو

زندگی بی رنگ شد بدون تو

وجودم از عشق تهی شد بدون تو...

اما تو...

اما تو را سال هاست در افق لاجوردی می جویم

تا به تو بگویم

بدون تو دنیا خیلی کوچک است...



چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 |

دوست دارم با همه از در دوستی وارد شوم و

صمیمانه بپرسم که خانه دوست کجاست؟

همان خانه ای که سهراب در پی اش بود

دوست دارم به عصر حافظ برگردم

کاش یکی از غزل های او می شدم و همیشه بر لب ها جاری بودم

دوست دارم شمس تبریزی می شدم و به دیوان مولانا می رفتم

آه که اگر نظامی بودم لیلی را به وصال مجنون می رساندم...!

 

 



چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 |

دل من گرفته اینجا چه خبر از اون حوالی

سیل غصه بی تو حتی رحم نکرد به گل قالی

 

ساعت دیواری اونجا در چه حاله نمی دونم

اما اینجا هفته ها من تو یه لحظه جا می مونم

 

اینجا هر سال دوتا فصله یه زستونه یه پاییز

تو چشام پرده اشک و دلم از خاطره لبریز

 

می دونم آیینه اونجا توی تکرار تو مونده

توی خلوتش هزار بار از چشات ترانه خونده

 

بگو که زمین اونجا زیر پات شکوفه کرده

تا بگم که اینجا پرواز پی پروانه می گرده

 

من دلم گرفته اینجا تو بگو که در چه حالی

پرم از تنهایی بی تو مثل قاب عکس خالی

 



چهارشنبه نهم تیر 1389 |
با چشمانی چراغانی

و خواب هایی که

شکل تو را آوردند

عصا را آویزان می کنم

تا چتر به دست

دنبال باران بگردم

و خیس شوم

آنقدر که از پیراهنم بیرون بزنم

ماه را به گردن بیاویز

تا دست هایم

راهشان را گم نکنند

بی شک

امشب ستاره ها به تنم می چسبند

و تمام خواب ها سپید می پوشند...

 



پنجشنبه سوم تیر 1389 |

قصه من

 
 

این واژه ها

به من که می رسند

قصه تمام

نمی شود که همین جوری

دست از سر تو بردارم

یک نقطه و دیگر هیچ؟

این قصه از ابتدا

با قطاری شروع شد

که سوت آخرش را

دست های تو

تکان می داد

من

اشتباهی

در ایستگاهی پیاده شدم

که نزدیک هوای تو نبود

با چند کلمه و کتابی کهنه

که در حافظه داشتم

به خانه برگشتم

برگشتم

برگشتم و

هوای تو

دست از سرم بر نمی دارد

من به اشتباه عاشق شدم

نه؟!

چقدر

برنگشتم از خودم

تا سر همین پیچ خیابان

از اولین دکه

روزنامه ای بخرم

که مرا با چشم هایی بسته

و حروفی درشت

چاپ کرده بود

با چشمانی بسته

به قطاری فکر می کردم

که اشتباه سوار

شده بودم

این قصه تمام نشده است

من به پایان

رسیده ام....



پنجشنبه سوم تیر 1389 |

 

اسلایدر

دانلود فیلم